دوشنبه ۷ بهمن ۰۴
از سال 97 اینجا نوشتم
تا همین ساعت داشتم مطالب وبلاگم و میخوندم
چقدر تغییر کردم!
اوایل از بیماریم مینوشتم چقدر روزهای تلخ و تاریکی بود
خودم باورم نمیشه از اون روزا گذشتم
همه مطالبی که درباره محمد نوشته بودم و ارشیو کرده بودم اما چندجایی اسمش بود
سال 98استارت جداییمون خورد چقدر مطالب قبل و بعدش ارشیو شده بود
چه دورانی بود!!
چقدر از مریم نوشته بودم و پربحث تربن مطلب دذباره تنها رفیق بود
که سالهاست از اون رفیق هم خبری ندارم
چقدر زندگی شگفتی برامون داره و چقدر غیرمنتظرست
این روزها دوباره دارم با یه بیماری سخت دست و پنجه نرم میکنم
نمیدونم از این هم میگذرم یا نه
یه سالهایی حال روحیم عالی بود و پر از امید و انگیزه بودم برای ادامه
اما حقیقتا این روزها و بهتره بگم 404 تمام روزش پر از چالش های سخت بود
اونجا که فکر نمیکردم که دیگه سخت تر از این بشه
رسیدم به سخت ترین قسمت ها
با چیرایی که من دیدم فکر میکنم سخت تر هم میشه
از صمیم قلبم ارزو دارم یکم زندگیم به تعادل و ارامش برسه
برام دعاکنید لطفا
دعاکنید اخر بهمن که رفتم برای چکاب وضعیتم دکتر حرفای خوب بزنه
خبرای خوب بهم بده بگه تبریک میگم شما در سلامت کامل هستی
میترسم بهمن برم و خوب نشده باشم
زندگی جان یکم باهام مدارا کن...