دیوار نوشت های آلاء


آنچه گذشت! سخت محتاج دعاتونم

از سال 97 اینجا نوشتم

تا همین ساعت داشتم مطالب وبلاگم و میخوندم

چقدر تغییر کردم! 

اوایل از بیماریم مینوشتم چقدر روزهای تلخ و تاریکی بود

خودم باورم نمیشه از اون روزا گذشتم

همه مطالبی که درباره محمد نوشته بودم و ارشیو کرده بودم اما چندجایی اسمش بود 

سال 98استارت جداییمون خورد چقدر مطالب قبل و بعدش ارشیو شده بود

چه دورانی بود!! 

چقدر از مریم نوشته بودم و پربحث تربن مطلب دذباره تنها رفیق بود

که سالهاست از اون رفیق هم خبری ندارم

چقدر زندگی شگفتی برامون داره و چقدر غیرمنتظرست

این روزها دوباره دارم با یه بیماری سخت دست و پنجه نرم میکنم

نمیدونم از این هم میگذرم یا نه

یه سالهایی حال روحیم عالی بود و پر از امید و انگیزه بودم برای ادامه

اما حقیقتا این روزها و بهتره بگم 404 تمام روزش پر از چالش های سخت بود

اونجا که فکر نمیکردم که دیگه سخت تر از این بشه

رسیدم به سخت ترین قسمت ها

با چیرایی که من دیدم فکر میکنم سخت تر هم میشه

از صمیم قلبم ارزو دارم یکم زندگیم به تعادل و ارامش برسه

برام دعاکنید لطفا

دعاکنید اخر بهمن که رفتم برای چکاب وضعیتم دکتر حرفای خوب بزنه

خبرای خوب بهم بده بگه تبریک میگم شما در سلامت کامل هستی

میترسم بهمن برم و خوب نشده باشم 

زندگی جان یکم باهام مدارا کن... 


خدای صبور

دلم گرم خداوند صبور و خالق صبریست

که گر لایق بداند روشنی بخشد به کرم کوچکی با نور

خودت بساز تو بسازی قشنگتره.... 


ادا اصول باکلاس میخوام

دلم میخواد از این دخترای ادایی و لوس باشم

اما متاسفانه در توانم نیست؛))


تنهایی های ناتمام

تنهایی که گله نداره 

تو باید به این شرایط عادت کرده باشی دیگه:) 

اما همه اینا حرف مفته

یه وقتایی تنهایی خفه کننده میشه

آدمیم و نیاز به بودن داریم نیاز به احساس تعلق داشتن دوست داشتن دوست داشته شدن

اصلا همه اینا به کنار وقتی خیلی خوشحالی دلت میخواد یکی باشه تو خوشحالیت شریکش کنی

همونم ندارم

سال هاست تو غم و شادی خودم کنار خودمم

دیگه خسته شدم


عمق تنهایی

حس میکنم رسیدم به عمق اقیانوس

هم نوا با نهنگ تنها... 


یا رفیق

اینجا از دوستام نوشتم از روابطم تو این مدت و ذهنی که خیلی درگیر بود

از دست دادن یه رابطه دوستانه بعد 24سال سوگ خیلی بدیه

خودشون بی دلیل قهر کردن خودشون حق به جانبانه حق و به خودشون دادن

رفتم سراغشون، حس کردم دارم خودم و تحمیل میکنم، و یه آشتی تحمیلی بود! 

اون ها تصمیمشون و گرفته بودن و انگار پایان بود براشون 

این من بودم که الکی امیدوار بودم که یکم بعد برم سمتشون، مثل همیشه و

رفتم! 

چی شد؟ 

دوباره خبری از اون ها نشد

و دیگه برام هیچ اهمیتی نداره

نمیشه آدم هارو به زور نگه داشت یه وقتایی باید قبول کنیم دوستی که از بچگی باهاش بزرگ شدی هم بی دلیل باهات غریبه میشه

دنبال دلیل هم نباید بود لزوما 

حق هم داری از دستشون ناراحت بشی و دلت براشون تنگ بشه و دوستشون داشته باشی حتی! 

اما دیگه اون صمیمیت وجود نداره مثل همه دوستای دوران مدرسه که الان خبری ازشون نداری از اینام خبر نخواهی داشت... 

و شاید به دوستی هیچکس اعتماد نکنی این هم طبیعیه... 

به خودت زمان بده

این همه تو زندگی از دست دادن و تجربه کردی اینم روش:) 

نه اونا ادم های بدی هستن نه تو

به تصمیمشون احترام بذار قطعا خیری برای همه ماست

درحال حاضر هیچ دوستی تو زندگیم ندارم

و دیگه برام این مسئله ترسناک نیست 

این یعنی رشد♡

خدایا شکرت

یارفیق.... 


دلبستگی

 دارم به جایی میرسم که بود و نبود هیچکس دیگه برام مهم نیست

تمام تلاشم و کردم همیشه برای نگه داشتن ادم ها تو زندگیم

و متنقرم از این بخش از وجود خودم

از دلبستگی اضطرابی تبدیل شدم به اجتنابی و به سمت ایمن شدن در حرکتم

ولی دلم میخواد مدت مدیدی در این دلبستگی اجتنابی بمونم

خستم از ادم های سنگدل اطرافم


جنگ ناتمام

احساس میکنم زندگی یه جنگ ناتمومه


تولد۲۹سالگی آلاء

هرسال تولدم و اینجا جشن میگرفتم

۲۸سالگی به پایان رسید

سال سختی بود در مسیر درمان روانشناسی بودم

همه رنج ها رو دوباره تجربه کردم تا عمق رنج رفتم و بهش بوسه زدم و معنای جدید ازش ساختم

بعضی رنج ها هم معنایی نداشتن فقط جای زخم و بوسه زدم

یه روز تواوج درد و رنج گفتم خانم دکتر حاصل زندگی ۲۹سال من چی بوده گفت تو دوسالِ که خودت و پیدا کردی 

تا الان همش رنج بوده... 

امیدوارم این دختری که تازه خودش و پیدا کرده خودش و رها نکنه و مراقب خودش باشه

برام دعا کنید بچه ها خیلی محتاجم من به معجزه دعاهاتون معتقدم


به بهانه روز زن

ای کاش میشد صدای زنان باجسارت و باحجب و حیایی باشمـ

که یجایی تو زندگی تصمیم گرفتن زندگی دونفرشون و پایان بدن

و بار زندگی و تنها به دوش بکشن

تو جامعه ای که ظاهرا زن حرمت داره، برای زن ارزش قائله ولی برای این زنان حرمتی قائل نیست

زنی که مهرطلاق به شناسنامش میخوره میدونه از روز زدن اون مهر تا پایان زندگیش باید بجنگه

باید به همه ثابت کنه اون هم حق زندگی داره و هیچ فرقی با بقیه خانم ها نداره

باید خیلی قوی تر بشه تا اون نگاه ابزاری جامعه اذیتش نکنه

خیلیا میان سراغش چون فکر میکنن دسترسی به این خانم خیلی راحت تره، جامعه مذهبی بیشتر! 

به بهونه صیغه و ازدواج موقت و کثافت کاری های اسلامی

ولی اون زن باید با همه این نگاه ها بجنگه نگاه های ازار دهنده... 

هیچکس این روز و بهش تبریک نمیگه

روز دختر رو هم بهش تبریک نمیگن

من اومدم بهت تبریک بگم 

و بگم دمت گرم که برای زندگیت میجنگی

دمت گرم که تو این مملکت این تصمیم و گرفتی و زنونه داری زندگیت و جلو میبری

سکوت میکنی کسی نباید بفهمه تو طلاق گرفتی چون نگاهشون راجبت عوض میشه، فکر میکنن داری خط میدی

یا نشونه ضعف میدونن! 

خدا هم تو کتاب قرانش راجب این مسئله بارها صحبت کرده و قوانینی که گذشته کلا به نفع زنه اما اینجا جور دیگه رقم میخوره همه چیز! 

ادامه دارد... 

 


به همه چیز شک کردم

چقدر روابطم و خراب کردم بخاطر دفاع از نظام و انقلاب... 

چقدر رو حرف خودم ایستادم

این مدت تو گروه های دانشگاه با استادام با دوستام با همه بحث کردم! 

از یه جا به بعد سکوت کردم،

سکوت کردم و عقب نشینی کردم

فقط نگاه کردم، شاید من دارم اشتباه میکنم؟ 

الان شک کردم به همه باورها و ارمان ها و ارزش هام

نه همه ی همش

من عاشق قران و اسلامم

اما دین رو از نظام جدا میدونم

دلم نمیخواد سیاست و قاطی دین کنم

وقتی گفتن دین از سیاست جدا نیست و تو سیاستمداری گند زدن

دین مردم و خراب کردن... الان نه سیاستی مونده نه دینی

دلم میخواد رها کنم این سیاست مریض و فاسد و بچسبم به دین قشنگم

به خدای عاشقم به خدای مهربون و کریم و بخشنده ای که همیشه حواسش بهم بوده

لعنت به سیاستتون


رسالت من در دنیا

وقتی باهاش صحبت کردم و چیزایی که این همه سال تو اتاق درمان یاد گرفته بودم و کارگاه هایی که گذرونده بودم و سعی کردم بی نقص اجرا کنم

و همدلی داشته باشم

بعد از یک ساعت صحبت... 

بهم گفت آلاء میدونی رسالت تو تو این دنیا چیه؟ 

اینکه درمانگر بشی به هیچی فکر نکن فقط راهی که پیش گرفتی و ادامه بده

با ارامشش ارامش گرفتم، حس خوب اتاق درمانو با هیچی تو دنیا عوض نمیکنم

خودمم حس میکنم رسالتم تو این دنیا همینه و نمیخوام رهاش کنم

خداروشکر بخاطر همه چیز


کلی حرف برای گفتن دارم

سلاااام

بیاید بگید هنوز با این وبلاگ متروکه سر میزنید

بگید ستاره روشنم و که دیدید اومدید ببینید چه خبرا

دلم برلی یک یکتون تنگ شده چقدر دلم میخواد قیافه هاتون و ببینم

یا تو یه فضای دیگه مثل اینستا و توییتر دنبالتون کنم

بگم که سخت مشغول مطالعه روانشناسی ام

عاشق این رشته ام

کارگاه میرم میخونم تلاش میکنم

همچنان تنها و مجردم، کلی سفر رفتم

کلی اتفاقات افتاده که حس نوشتنش نیست

اومدم انرژیم و تخلیه کنم برم

اگه خوندی برام کامنت بذار صرفا جهت تلطیف روح خودم


فوبیای جنگ

من فوبیای جنگ دارم

وحشت دارم از دعوا

حتی وقتی یکی سر کسی داد بزنه من قلبم درد میگیره میترسم

از شلوغی میترسم

از جنگ وحشت دارم

امروز اینستاگرام ودی اکتیو کردم حالم بهم میخوره وقتی میرم داخل اینستا و اوضاع ایران و میبینم

امیدوارم هرچی زودتر این بازی تموم بشه

خسته شدم واقعا

اضطراب وحشتناکی و تجربه میکنم این روزا

یه ناامیدی محض! 

ناامنی وحشت ترس

روزهای تلخ تر از زهر


بلند بلند فکر کنم

این روزها به شدت گیج و سردرگمم

خودم هم از وضعیت اقتصادی و فرهنگی جامعه به شدت خستم

از بحث فرهنگی بیشتر

فشار بار فرهنگیش رو دوش ما خانم هاست

فشار بار اقتصادی رو دوش اقایون

دختر که باشی تو این جامعه کلی باید و نباید داری

به اسلام فکر میکنم 

از اسلام که فقط اسمی ازش مونده

لا اضافی بوده احتمالا!!! 

به پوشش خودمون فکر میکنم 

چرا اصرار دارن بمونه چون تنها چیزی که تو این مملکت نشون از اسلام میتونه باشه ظاهر ما خانم هاست!!! 

استفاده ابزاری بحساب میایم؟ 

نگرانن اگه حجاب اختیاری بشه همه ولنگ و باز بشن و کافر به خدا؟ 

من که به شخصه اگر اختیاری هم باشه با همین پوششم حضور خواهم داشت تا الان بخاطر خدا حد و حدودم و رعایت کردم

خارج از کشور هم برم همینم ازادی مطلق هم بشه همینم

کسی که تکلیفش و با خدا مشخص کرده براش فرقی نداره

اون عزیزی هم که هنوز به این نرسیده خودش که بره فکر کنه یا میرسه یا نمیرسه

اگر هم حجاب رو انتخاب نکرد دلیل نمیشه خدا رو قبول نداشته باشه

شاید احکام حجاب رو دیرتر بهش برسه

بی حجابی دلیل بر بی خدایی نیست اصلا

اینهارو با هم مخلوط کردن به خورد ما دادن

من چادری بودم

ولی حدود دوسال چادر سر نمیکنم

برای من شاید چادر حجاب بود

حجاب بین خودم و خدا

شاید با اون پوشش فکر میکردم خیلی خوبم و دینم کامله

وقتی دیگه چادر سر نکردم باز مراقب پوششم بودم

در کل با اختیاری بودن موافقم

مثل لبنان

مردمی که ریختن خیابون رو درک میکنم

قشاری که روی مردم هست و درک میکنم 

اما اینهایی که اتیش میزنن رو نمیدونم کی میتونن باشن

عزیزایی که کشته میشن

نمیدونم کی داره میکشه

یه فکرایی تو سرم میاد و میره اماگیجم

دوستام میگن میخوان انقلاب کنن هدفشون انقلاب کردنه

انقلاب با کدوم فکر با کدوم اندیشه با کدوم پشتوانه

باید کار اساسی کرد باید فکر اساسی کرد

همینجوری بریزی خیابون و تن عزیزت و هدف گلوله کنی که چیزی درست نمیشه دورت بگردم

نگران تن های بی گناهی ام که کشته شدن 

بر باعث و بانیش لعنت

فعلا مراقب خودتون باشید 

باید فکر اساسی کرد اینجور بیرون ریختن و کشته شدن تلف شدن خون و جون و جوونیمونه


به توکل نام اعظمت

دوست دارم تمام زندگیم و بسپارم به دستای خودت

خودم فقط زندگی کنم

نقشه راه و اینده دست خودت مهربون ترین و حکیم ترین

دیگه فکر و خیال نمیکنم که اینده چی میشه

اگه تو بچینی خوب میچینی

با تمام وجود توکل میکنم

به توکل نام اعظمت

بسم الله الرحمن الرحیم


روز ششم قرنطینه

کرونا

از اسمشم متنفرم دیگه

برای سومین بار مبتلا شدم

ضعف و بی حالی و تب و لرز شدید، از دست دادن حس چشایی و بویایی

به این ویروس دست ساز موجود دو پا فکر میکنم 

چه عزیزایی و ازمون گرفت، چه حسرت ها به دلمون گذاشت

نمیدونم کی قرار تموم بشه

لعنت بهش

 


نتیجه جلسه مشاوره امروز

خانم دکتر که فکر میکنم وارد سال چهارم شدیم برای روانکاوی و تراپی با روش جذاب هیجان مدار

لحظه به لحظه زندگیم کنارم بوده

امروز از وقایعی که این مدت گذشت صحبت کردیم

از هیجان غم و ترسی که دارم

برای ترسم فقط باید با یک خشم محافظت شده برخورد کنم

من که به هیجانات خودم کاملا تسلط دارم

و گفتن اینکه من یه دخترم که دارم خلاف جهت شنا میکنم

محکم وایسادم و به هیچکس اجازه تصمیم گیری و دخالت درباره خودم و زندگیم نمیدم

جراتمندانه از خودم دفاع میکنم

تا دیروز من یه دختر منفعلی بودم که همه میزدن توی سرش صداشم در نمیومد چون نمیخواست کسی و از خودش برنجونه

ولی الان من یه دختر قوی ای شدم که از خودم دفاع میکنم

و برای اطرافیانم این دختر یه ادم جدیده، برخورداشون طبیعیه! 

ولی فعلا من باید همینجوری بجنگم

یک روز همشون میپذیرن که من یک دختر کاملا مستقلم 

که هیچ احدی اجازه دخالت تو زندگی من رو نداره

مسیری که انتخاب کردم این سختی هارو هم داره

اما تهش شیرینه... 

خودم انتخاب کردم این مدل زندگی کنم


تولد ۲۸ سالگی آلاء

بسم الله الرحمن الرحیم 

من تولد قمریم که ۲۳رمضانِ

امسال در خدمت امام رضا بودم،اونجا یه تعارف به امام رضا زدم و گفتم میشه هدیه تولدم برات کربلا باشه و تولد شمسیم که۱۵اسفند میشه کربلا باشم؟

خودمم محال میدونستم

گفتم اقا کربلا هم نشد ،عیب نداره بطلب دوباره بیام پیش خودت

من تقویم و ندیده بودم امسال، بر خلاف هرسال که تا سررسید میومد دستم میرفتم سروقت روز تولدم ببینم با چه مناستی رقم خورده و چندشنبست

امسال کاریش نداشتم

عتبات دانشگاهی ثبت نام کردم تو قرعه کشی برای تاریخ۱۰اسفند اسمم در اومد

اونجا نگاه کردم و فهمیدم تولدم با تولد امام حسین علیه السلام تو یک روزه و من اون تاریخ و کربلام

رو پای خودم بندنبودم

رفتیم کربلا و روزای خوبی برام رقم خورد

شب تولد کربلا بودم و روز تولدم نجف

یکی از بهترین و خاطره انگیز ترین و رویایی ترین تولد های تاریخ عمرم بود

تو این ۲۸سال واقعا پوستم کنده شد

اما هیچوقت نه رشته توسلم قطع شد نه توکلم

بهترین کربلای عمرم بود،سفر بسیار پربار و پر روزی

بارون شب جمعه کربلا رو دیدم اسمون سرخ کربلا شب اخر رجب، رنگین کمون بعدش،گلی که شب تولدم امام حسین بهم داد

تربت اصل ،و قرانی که باز کردم ایه ۱۵سوره مریم اومد.سلام بر ان روزی که متولد میشوند....

انگار رو ابرها بودم

تو بهشت خدا قدم میزدم

دلم نمیخواد اون خاطرات از ذهنم محو بشه ....

امیدوارم روزای روشن زندگیم برسه

قطعا رسیده،خداروشکر میکنم فقط

تو سال جدید خاطرات کربلا رو مینویسم اینجا حتما


اینک منم آرام تر مهربان تر

چقدر این روزهای زندگی را دوست میدارم.....

آرام تر مهربان تر....

قدر لحظه های زندگیم رو میدونم

طوفان هارو پشت سر گذاشتم

تو بغل خدام

۱ ۲ ۳ . . . ۱۰ ۱۱ ۱۲
به قلبم معذرت خواهی بسیاری بدهکارم
بخاطر تمام روزهایی که
گرفت،شکست،تنگ شد
و کاری از من بر نمی آمد!
من و ببخش من
Designed By Erfan Powered by Bayan